تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس)
|
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیرنویس فارسی
|
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
نویسنده :
افشین - ساعت 00:14 AM روز جمعه 5 تیر ماه سال 1388
هنوز دست مرا جرات ستیزی هست
هنوز پای مرا قدرت گریزی هست
نشان هستی من ـ همچو نقطه ای بی بعد ــ
اگر چه هیچ ندارد؛ ولیک چیزی هست
به ذره های من ــ این مردگان قرن آلود ــ
خبر دهید که امکان رستخیزی هست
جوانه های جنونم درید پوسته را:
امید من به بهار شکوفه ریزی هست.
پی نوشت : واسه خالی نبودن عریضه بود..خیلی وقته که بهار های شکوفه ریز امیدی رو در من زنده نمیکنن....
نویسنده :
افشین - ساعت 03:18 AM روز پنجشنبه 14 خرداد ماه سال 1388
قانون هایی که در فلسفه می بافم، در ارتفاع مردم و اجتماع خفه می شود و آنچه عرفان پَرپَرش را می زند، در اقتصاد جان می دهد و سیاست همه اخلاق جهان را یکسره در خود دارد از وقتی همه اش را یکجا قورت داد و حتی صدایش را از شکمش نمی شنویم. پس بگو در مراسم تدفینِ جهت ها، قطب نما کدام شمال را نشان می دهد و از آن سمج تر ستاره قطبی؟
نویسنده :
افشین - ساعت 11:54 PM روز یکشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1388
پسرک می لرزد و شما آدامس هایتان را در دهانتان می جنباند، آن قدر بی قید شده اید که حتی توی جامدادی تان، کنار مداد های رنگا رنگتان هم جا نمی شوید. با همین مداد هایتان یک دنیا را روی یک صفحه ردیف می کنید و خودتان را بالای بلند ترین کوه می کشید.اما زندگی زندگی از دست های شما چه انتظاری دارد. دست های خالی که به زور بودن را در میان رفتن ها هجی می کند. جز بادی که به گلو می اندازید...
پسرک می لرزد ولی شما حتی حجم هوای گرمی که درون ریه های تان راکد مانده را حس نمی کنید. آنقدرسنگین است که می خواهید خفه شوید ولی نمی شوید چون می گذرید. یکی بیاید جسد بی جان مچاله شده مرا از توی این پیاده رو ها جمع کند . منی که تنها گناهم این بود که عابر بودم نه رهگذر!
نویسنده :
افشین - ساعت 6:30 PM روز شنبه 29 فروردین ماه سال 1388

خودت را با من هدر نکن. از بی همه مان دو سه گریز رد نشو. آنسوتر نه به گل، نه به لب که از ارتعاش می سوزد، نه به دره ی شوره زار نمک سوده، نه به هیچ یک از خالی ترینانمان.
آنسوتر نه به سهمگینی هم خوابگی شبانه ای بی مقدمه، نه به خاکستری که از دل نارنج گم شود. نه به زبان، نه به شهوت گیج خورده از هیاهوی انحنای اندام تو پر شده.
شبی را کنار من هدر نده. شبی که همه ی باشدِ من از فرق تو بالاتر. شبی که هجوم خطوط زاویه دارمنقطع، آوار زیر خوشایندی قوس های محو مانده از سایه ها. شبی شب زده از تنفسی فرو خورده، طولانی.
شبی ، مرا بی خودی هدرنده. بنشین دل به غوغای سطوح سرد . مجاور این لمس بی پایان بیرونی هدر نشو.
صدایم رسا نداشت. خوب آمدی اما! راست بگو، دست های چروکیده لرزان چه به گوش هات زمزمه کرد؟
نویسنده :
افشین - ساعت 00:03 AM روز جمعه 14 فروردین ماه سال 1388
برای من که به قطره ای از توّهم چشم ندارم، چه چیزی دریا شده است
بر این استسقا
انگارکسی در انتظار زانوهای خم شده من آواز می خواند
ابهام، دروغ را در سرم تکرار می کند.
خشتی از باور بر باروی دلم می زنم
من، فقط من باقی ست که امروز را ورق بزند
هرگز پشیمان نبوده ام از رودی تشنه بودن
نویسنده :
افشین - ساعت 10:09 PM روز جمعه 16 اسفند ماه سال 1387
تو چوب پدرت را می خوری ...
من چوب پدرم را می خورم ...
از فردای کودکمان نمی ترسی!؟
نویسنده :
افشین - ساعت 5:58 PM روز جمعه 11 بهمن ماه سال 1387
صدایم می کند و پشت دیوار قایم می شود. مثل قدیم تر ها که قایم موشک بازی می کردیم. مثل موشک های دوازده متری که دزفول را صاف صاف کردند مثل کف دست که یک دانه هم مو ندارد.صدایم می کند و پشت دیوار قایم می شود. قسم حضرت عباسش را باور کنم یا موهای سیاه و بلندش را که از پشت دیوار بیرون ریخته. همیشه همین طور است؛ ژولیده. نه مثل گدا ها و درمانده ها، یک ژولیدگی مطبوع. با لباس راه راه. نه مثل لباس تیم آرژانتین، مثل لباس زندانی ها. یک مدت هم افتاده بود زندان قصر. می رفتند عیادتش. می گفت نمردیم و قصر هم رفتیم. کوچکتر که بود مریض که می شد همه اش می گفت بریم قصر، حالا توی قصر افتاده بود و مریض. بدجوری زخمی شده بود. سرفه هم می کردمثل مسلول هایی که توی کارخانه های ابریشم سازی کارکرده باشند. خوب دیگر، همیشه همین طور بوده. تا دنیا دنیا بوده همیشه همین طور بوده. اسم بچه اش را گذاشته بود دنیا. یعنی نگذاشته بود، می خواست بگذارد. وقتی بهش گفتند: آخه دنیا اسم دختره.
ماتمش گرفته بود.می گفت : پس واسش هیچ اسمی نمی گذارم. آخرش هم پسره عمرش کفاف دو روزه ی دنیا را نداد. بی خود نبود که بهش دل نبسته بود. صداش که می کرد یک اخمی تو چهره اش می افتاد که نگو! ژولیدگی رسمش نبود. یک طور بی قیدی شده بود براش. به تیپش نمی نازید – یک موقعی این طوری بودن مد شده بود- می گذاشت موهاش بلند شه تا دیگه شانه خور نداشت و شسته هم نمی شد بعد می رفت کوتاه می کرد. کچل که نه! ولی کوتاه کوتاه. دوستش داشتم همچی تو چشم های آدم خیره می شد که مجبور می شدی سرت را بیندازی پایین. اون هم دوست داشت. دفعه ی آخری که می رفت گفت: صدات داره دورگه می شه.
باخودم فکر کردم مثل بز همسایه، مع مع ...
... ولی به هر حال از پشت دیوار صدایم کرد، گفت: یالا بجنب دیر می شه. دیگه برو قایم شو.
آخرین دفعه ای که رفت همان دفعه بود. من بعدا که رفتم دیدمش ، هنوز تو سفر آخرش بود. گفتم: بر نمی گردی؟
گفت: اضافه کاری دارم. بعد دستش را برد لای مو های سیاهش و با انگشتانش شانه شان کرد. شانه که نه، آشفته. هر دفعه همین طور بود. می خندید. دیگه این آخری ها کارهاش داشت برام کهنه می شد. سک جور کهنگی مثا زیرزمین ننه جون. پر از صندوق های قدیمی و خاک گرفته. پر از رمز و راز با وسایل قدیمی، پارچه های زربفت و ترمه و ... با یک نی که مال خان جان بوده.
کهنگی اش هم یک جورهایی خواستنی بود. خودش می گفت مثل شراب کهنه. خیلی از این لفظ خوشش می آمد، شراب کهنه. یک بار هم شعر خوانده بود و افتاده بود تو دهانش. می گفتم بابا شراب تلخ! باز هم می گفت: نه، کهنه.
کهنگی و تلخی براش حلاوتی داشت. حالا اصلا نمی خواهم یک جوری ننه من غریبم بازی دربیاورم یا توی حس خوش غریبی فرو بروم. خوب من هم دلم نمی خواست مثل او باشم. همین طوری خودم که هستم ثوابش بیش تر است.
آره می گفتم. صدایم کرد و پشت دیوار قایم شد. مثل قدیم ترها که قایم موشک بازی می کردیم. موشکه های دوازده متری که دزفول را مثل کف دست صاف صاف کردند، کف دستی که مو نداره ... آخر می دانید یک مو از خرس کندن هم غنیمته! هیچ وقت چیزیش را به کسی نمی داد. بهش می گفتند خسیس. اگر حالا بود حتما بهش می گفتند اسکروچ. ولی خوب دیگه نیست، اما من بهش می گویم. دفعه ی آخری که برگشتم پشت دیوار انگشتری اش را برداشتم. خانمش قبول نکرد. گفت برش گردونید. من هم نگهش داشتم. پیچیدمش لای یک دستمال و گذاشتم توی کشو. یک شب درآمد که: بی معرفت! از مرده چیز بلند می کنی، اون هم عقیق؟
و بعد خندید. صبح که پا شدم عرق کرده بودم و پیرهنم چسبیده بود به تنم. حالم بدشده بود. رفتم بالای سرش و کلی گریه کردم تا دلم باز شود، ولی نشد. هر کاری کردم وا نشد.آخرش مجبور شدم برگردم سر جایم. انگشتری را انداختم توی آب . رفت. بعدا پشیمان شدم. با خودم گفتم کاش برنگشته بودم. کاش نمی گذاشتم اون گرگ به. کاش بازی را به هم زده بودم.کاش جر می زدم. او همیشه جر می زد. حرص بچه ها در می آمد. نمی دانم شاید اصلا بازی بلد نبود.یک بار از بس جر زد همه رفتند. من هم نشستم سیر گریه کردم. مثل الان، مثل اون دفعه ی آخری. دیگر ندیدمش، یعنی زنده ندیدمش.
با خودم گفتم عجب بازی بدیه قایم موشک .. بر می گردد و می گوید : من گرگ می شوم،تو برو قایم شو.
قایم می شوم ولی او گرگ نمی شود. سر کارم. گرگ خوبی نیست، اگر گرگ خوبی بود این طوری شقه اش نمی کزدند. با آن موهای پر پیچ و تابش. می گفت آدم تو را می بیند یاد این شعر های عاشقی می افتد. ابروهایش را جمع می کرد که یعنی چی می گی بابا! بیچاره بابا شده بود، می خواست اسم بچه اش را بگذارد دنیا. می گفتم:بابا! این پسره. دل خور می شد می گفت: این دنیاس.
بعد از خودش چند وقتی بیشتر دوام نیاورد. شاید اگر می ماند مادرش انگشتری را قبول می کرد. یادگاری بود ولی نخواستش. گفت: ما بدون یادگاری هم با هم زندگی می کنیم. می گفت با خاطره اش زنده ام، انگشتری که چیزی نیست... من خنگ را بگو، انداختمش توی آب. آب بردش. حتی دیگر صورتش یادم نمی آید. عکس نمی گرفت. می گفت: صورتم به نور فلاش حساسیت داره، جوش می زنه بدترکیب می شوم مادرم خونه راهم نمی دهد ...
از پشت دیوار صدایم می کند. یک دسته موی آشفته، سیاه، آخرین چیزی است که توی ذهنم می سپارم. بعدا که بر می گردم صورتش برای بوسیدن هیچ جایی ندارد. انگشتری اش را بر می دارم... حیف ، کاش جر زده بودم. کاش من گرگ می شدم. او اصلا گرگ خوبی نبود. عوضش من خوب قایم شدم ... خیلی خوب قایم شدم، خیلی خوب.
نویسنده :
افشین - ساعت 10:19 PM روز جمعه 6 دی ماه سال 1387
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست
دل من
که به اندازه یک عشق ست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
آه...
همه ی این مدتی که نبودم منتظر کسی بودم، منتظر کسی که از دستم بگیرد و ببرد تو کلاس آل اسحاق، سر کلاس استاد ریاضی مان تا بگوید تنبل باشی و ما بخندیم و من بعد ها درباره اش بنویسم استاد خوبی بود، ولی نمی دانم چرا همیشه پیش هر کسی که می نشستم ، او را برای حل کردن تمرین ها پای تخته صدا می کرد و بد تر از آن چرا آخر ترم ورقه امتحانی مرا آن جور اصلاح کرده بود. مرده شور ریاضییتان را بروم، من باید ریاضی می خواندم. استعداد ریاضی بودم ولی حیف جبر ناظممان نگذاشت. ولی عوضش دارم دکتر می شوم، خودش هم دکتر داروساز، مهدی می گفت داروسازش چیه که از دکترش هم این همه انتظار داشته باشی. راست می گفت همه شان بوی خیانت می دهند، بوی باورتی که ماشه اش کشیده شده و منتظر یک اشاره است. اشاره ای که پایان راه را نشان می دهد، ولی این پایان کار من نیست. هنوز آدم های زیادی هستند که یادشان می رود موقع رفتن در خانه شان را ببندند.
آیا یک نفر به تنهایی می تواند سرنوشت دنیا را عوض کند؟
من که ایمان داشتم، ولی بعضی وقت ها بهش شک می کنم. درست مثل همین الان که دارم سعی می کنم بین همه اتفاقات را طوری به هم ربط بدهم و خودم را آن سوی مساوی قرار دهم.
نویسنده :
افشین - ساعت 2:33 PM روز چهارشنبه 1 آبان ماه سال 1387

من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت ...
چه درونم تنهاست
پ ن : امروز تو بخش حین مورنینگ ریپورت رزیدنت از یکی از بستری شده ها ( بیمارستان رازی) خواست که با خودش و زندگیش رو در یک جمله خلاصه کنه. ته دلش لرزید و این شعرو خوند.
نویسنده :
افشین - ساعت 10:13 PM روز شنبه 20 مهر ماه سال 1387
اولین روز نمایندگی کلاس یادت هست؟ من بودم، تو و او. داشتیم می رفتیم ساختمان توانبخشی تا لیست بچه ها را بگیریم. برگشتنی که خداحافظی کردیم تو و او داشتید ازدر دانشگاه می آمدید بیرون که نگهبانی بهتان گیر داد و من برگشتم و آمدم دنبالتان ...
می شد خودم را نه ندیدن بزنم، سرم را بالا بگیرم و هوایی تازه کنم و شما، مرا نبینید. اما من صدای نگهبان را شنیده بودم که به دوستش می گفت تا کارتتان را بگیرد.
دستهایم را مشت کردم ، تغییر مسیر دادم و آمدم طرف شما. به نگهبانی که رسیدم دهانم را باز کرد. خواستم به آن ها بگویم شما هم کلاسی من هستید. خواستم به آن ها بگویم کجای کارتان مشکل دارد که بهتان گیر داده اند. ولی نگهبان نگذاشت. گفت اگر حرفی داری اول کارت! کارتت را بده و حرفت بماند برای خودت. کارت دانشجویی، کارتی که همه ی استفاده من در طی این چند سال فقط برای نشان دادن به نگهبان ها بود و آن روز هم قداصت خود را دست های نگهبان جا گذاشت تا دوباره به خودم برسد. یک لیست و چندین اسم همراه دانشکده محل تحصیل. همه ی دستاورد حراست در طی این سال ها همین بود که هر روز طبق عادت همیشگی به چند نفر گیر بدهند، اسمشان را یادداشت کنند تا شاید یک روز.
آنقدر برایشان نرم شده که حتی وقتی شما کارت تغذیه تان را دادید تا اسمی را که رویش حک شده بود بنویسند، هیچ از خودشان نپرسیدند که دانشجوی سال 74 پزشکی اینجا چه کار می کند! اصلاً به قیافه تان می آید که این همه سن داشته باشید!
اما من هنوز هم نفهمیدم که گناه من چی بود ؟ هر چند که آن ها بهتان گفتند که به شما به خاطر حجابتان گیر دادند و شما هم ته دلتان به خاطر کلاهی که سر آنها گذاشته بودید، می خندیدید. ولی هیچ وقت به این فکر نکردم که حجابتان در آن حدی باشد که بشود بهتان گیر داد.
***
آقای دکتر لطفاً لبخند بزنید. شما جلوی دوربین مخفی ایستاده اید. دوربینی که ما همیشه جلویش بودیم و می دانستیم، برای همین هم رفتارمان با آنچه که بودیم فرق می کند. بعضاً ما هم بازیگران نقش کسانی بودیم که به اجبار بر عهده مان گذاشته شده بود. شما که همه ما را به لطف این دوربین هایتان می شناسید و من مانده ام اگر یکی از همین دوربین ها با کسی دشمنی داشته باشد چه تصویری از او برای شما نشان می دهد. تصویر، تصویر چه کسی خواهد بود؟ تصویر آدمی که ردایی از سجاده به دوش انداخته و منتظر فرصتی است تا توی همان کیسه ای که مال بیت المال است تف بیندازد. برود و دیگر بر نگردد و شما نمی دانید که می شود با همین خرج، می شود آدم هایی را تربیت کرد که فردا به خاطر بدهکاریشان فقط به فکر این آب وخاک و هزاران منی مثل من باشند.
آقای دکتر لطفاً لبخند بزنید، بعضاً کاریکاتور ها هم هیچ منظوری ندارند. فقط به این خاطر کشیده می شوند که برای چند لحظه هم شده لبخند را به لبان آدمیان برگردانده باشند.
نویسنده :
افشین - ساعت 4:13 PM روز سه شنبه 16 مهر ماه سال 1387
گم شده بودم ...
قرار بود پیدا شوم !
اما لای روزمرگی جا مانده اند!!!
پ ن : خیلی ممنون که یاد انداختی
نویسنده :
افشین - ساعت 1:14 PM روز یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387

تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من!!
نویسنده :
افشین - ساعت 3:13 PM روز یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387
هوای تازه ای پشت سرم جریان دارد ٬مثل قبای روحانی که در هوا تاب میخورد و به زمین کشیده میشود و در حالی که با وقار و آرام عبور می کند عده ای دنبال او می دوند...
مثل یک اعدامی که چون وصله ای ناجور با ریسمانی پوسیده از آسمان آویزان است و در حالی که آرام و بی هیچ حرکتی جان می دهد عده ای به نظاره اش می نشینند...
چه حس نفرت آوری دارد وقتی روی چهار پایه یی ایستاده ای که تا چند لحظه بعد با شست انگشتان پاهات به تمنای یک لحظه لمس کردنش خواهی افتاد...
زیر طلایی ترین گنبد می ایستم و به دنیای بالای سرم نگاه می کنم، به همه ی آن نقش هایی که سال ها پیش کشیده بودم و قطره های رنگی که هنوز خشک نشده روی هم می خزند،پیچ و تاب می خورند و دچار بی وزنی می شوند و می چکند. آخرین حرف های خدا هم تکراری از آب درآمده است. بی رحم ترین انسان ها از پشت نا مفهوم ترین کلمات قد علم کرده اند و برای حضیض ترین بازی ها سینه ها را چاک! همه ی انسان ها بنده انسانی شده اند که خدا ندارد، یادش رفته است! راستی رکوع قبل از سجود بود یا بعدش؟
آخرین نفس های امید که تمام می شود، سنگینی گناهان انسان را روی شانه هام می گذارم، برای آخرین بار به روی خدا خیره می شوم، توی چشم هاش آزادی برام دست تکان می دهد. از آن بالا بالا ها، از همان جا که آخرین ستاره ی روی زمین طلوع می کند، طنابی را می آویزم و همانجا خودم را دار می زنم تا شاید فردا انگشتان پاهام هوای خدای دیگری را حس کنند!
پ ن 1: این مطلب رو قبل از رفتن نوشته بودم، مثل این!
پ ن 2: چرا همه چیز همون جوری هست که من فکرشو می کردم؟؟
نویسنده :
افشین - ساعت 10:43 PM روز سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
نویسنده :
افشین - ساعت 11:55 PM روز شنبه 24 فروردین ماه سال 1387
هیچ تر از آنی که بدانی همه چیز بوده ای !!!
حالا بیهوده خودت را
با لیوانِ سرد شده قهوه من
قاطی نکن!
آن جا که داغ بود و
هستی اش را برای تو بخار می کرد
تو چون هرزه ای
دور لیوان های خالی می گشتی
حالا دنبالِ بخاری؟!؟!
حالا که سردِ سرد
در رویایِ تو ته نشین شده است؟!
و تو
هیچ تر از آنی
که قهوه دیگری برایت بریزم!...